حالا دارم فکر میکنم چی کار کنم؟ چی بگم؟ چی نگم؟ کیو ببینم؟ کیو نبینم؟ به کی سر بزنم؟ به کی سر نزنم؟ کجا برم؟
چقدر کار دارم. چقدر دلم نمیخواد کاری انجام بدم. چقدر از اتفاقهای یهویی اینطوری بدم میاد. نشستم خونه و دارم فکر میکنم که چقدر دلم نمیخواد جایی برم.
چقدر سوال دارم که بیجوابه و چقدر حرف دارم که توی نطفه خفه شدند. چقدر دغدغه دارم که برای همه بیاهمیته و باز توی نطفه خفه میشن ...
اسفند ۲۴، ۱۳۹۴
چقدر...
تا ته راه ...
توی تلگرام که پیام داد «سلام خوبی؟» در کسری از ثانیه هزار تا فکر توی سرم پیچید. دخترخالهام رو میگم. آخرین باری که باهاش حرف زده بودم یادم نیست.
وقتی با کسی کاری نداری و یخو جویای حالت میشن، وقتی صبح زود تلفنت زنگ میخوره و تو غربت نشینی، وقتی یک بار یک اتفاقی افتاده و به تو خبر ندادن که نگران نشی؛ دیگه نگرانی جزوی از زندگیت میشه. دیگه هرشب. که میخوابی حواست هست که موبایل بالا سرت باشه مبادا کسی زنگ بزنه، حواست هست که هر روز حال و احوال کنی یا مستقیم و غیرمستقیم خبر بگی که خیالت راحت باشه، حواست هست که حواست باشه.. اما بازم تهش همش نگرانی؛ همش میدونی یه چیزی هست که نمیدونی بعد با اولین سلام و احوالپرسی ناگهانی، با اولین تلفن غیرمنتظره در کسری از ثانیه دلت هزار راه میره تا ته ته ته راه میری و برمیگردی تا ته راه ...
اسفند ۰۵، ۱۳۹۴
اما دریغ میکنیم ..
صبح نشسته بودم داشتم چایی میخوردم که صدایی شبیه ناله یک زن شنیدم، انگار یک زنی کتک خورده یاشه بعد روی زمین بکشندش و اونم هی ناله کنه. خیلی صدای بدی بود. فکر کردم همسایه دعواشون شده..دعوا به کتککاری رسیده وحالا یکی از درد ناله میکنه.. اصن نمیدونم چرا هر صدایی میاد هی فکر میکنم یکی با یکی دعواش شده!
صدای ناله هی بلندتر میشد رفتم دم پنجره دیدم یه پیرزن حدودا ۷۰ ساله با یک کت قرمز خوشگل وکیف سبدی/حصیری نشسته روی زمین کنار خیابون و چند تا زن و مرد هم دورش جمع شدند. یکی داشت با تلفن حرف میزد بگمونم به آمبولانس زنگ میزد. یکی رو به روش روی زمین نشسته بود و باهاش حرف میزد دو تا هم طرفینش با سه فاصله معقولی ایستاده بودند. کار خاصی نمیکردند و بیشتر فقط حضور داشتند اما سعی میکردند دور پیرزن رو هم زیاد شلوغ نکنند ...
دختری که رو به روش نشسته بود با پیرزن حرف میزد، پشتش به من بود اما نمیدونم چرا حس میکردم مهربونه! نالههای پیرزن قطع شده بود و حالا یه دستمال دستش بود گاهی توش فین میکرد و اشکاش رو پاک میکرد و دروغ چرا انگار ازین که در مرکز توجه بود لذت میبرد، با این که زمین خرده بود و درد میکشید...
یکم نگاهشون کردم بعد رفتم ادامه چایم رو خوردم بعدش هم رفتم سراغ کارم و کلا یادم رفت پیرزنی در همین نزدیکی از درد ناله میکرد...
دوازده ساعت یکریز پای کامپیوتر بودم. دیگه بستمش. کمرم، گردنم وچشمام درد گرفته .. موبایل دستم گرفتم که یکم دراز بکشم و بعدش یکم کتاب بخونم که دیدم باز داره صدای گریه میاد...
این گریه اما خوشبختانه مال دعوا نبود! صدای گریه بچه همسایه بالایی بود که احتمالا دلش میخواست مرکز توجه باشه! یکی باهاش بازی کنه، حرف بزنه یا بغلش کنه...
یادم به پیرزن صبحی افتاد.. از ابتدا تا انتهای زندگی ، همه گریههامون با کمی توجه و محبت به خنده تبدیل میشه.. اما دریغ میکنیم...
دی ۲۱، ۱۳۹۴
نیمنگاه ...
نیمنگاهی میندازم و رد میشم. از کنار آدمها، رفتارها، حرفها و طعنههاشون..
نیمنگاهی میندازم و رد میشم. از کنار روزها، دلتنگیها، خستگیها و بطالتهاش...
نیمنگاهی میندازم و ردمیشم. از کنار خط پیشونی، خط زیر گلو، خط کنار چشمها ...
نیمنگاهی میندازم و رد میشم. از کنار زندگی ...
دی ۱۷، ۱۳۹۴
آذر ۱۳، ۱۳۹۴
ننه
اوایل اتاقش ته حیاط خانه بود. زمستانها وسط اتاق یک کرسی داشت که روی آن همیشه نخود و کشمش داشت. همیشه. توالتش هم آن طرف حیاط بود. یادم هست که از این که برای توالت رفتن توی سرما از لای برف رد شود چقدر سختش بود. اما ترجیح میداد مستقل باشد تا برود بالا درون خانه
بعدها که خانه را بازسازی کردند اتاقش از ته حیاط جابه جا شد. آمد چند پله بالاتر اما همچنان ته خانه. وارد اتاق که میشدی خودش را اول از همه میدیدی. همان رو به روی در مینشست. یک پشتی زیرش یکی هم پشت کمرش میگذاشت. سمت راستش سماور همیشه روشنش بود و سمت چپش یخچال. زمستانها رو به رویش کرسی بود و کمی آن طرف تر یک چراغ نفتی که رویش غذایش را میپخت. کنار سماور بساط سیگارش را میگذاشت. دکتر بهش گفته بود نباید زیاد سیگار بکشه اما گوش نمیکرد. سیگارش را همیشه با انگشتهایش خاموش میکرد برای همین هم انگشتهای زبر بود. از آن زبرهای دوست داشتنی.
یک عینک ته استکانی میزد. بعد از این که آب مروارید چشمهایش را عمل کرده بود حتی عینک ته استکانی هم جواب نمیداد. من را از صدایم بیشتر تشخیص میداد تا از قیافهام . مخصوصا اون اواخر..
ننه صدایش میکردیم. مادربزرگ مادرم و مادربزرگ پدرم بود. یادمه اون موقعها وقتی به بقیه میگفتم که ننه هم مامانبزرگ بابا است و هم مامان همه میگفتند مگر میشود؟ حالا که شده بود..
یکبار بهش گفتم ننه داستان زندگیات را میگی من بنویسم؟ یکم نگاهم کرد یک سیب برداشت؛ سیب قرمز. گفت دختر که بودم منم همینطور سرخ بودم. بعد از توی جعبه کبریتهایش یک کبریت درآورد نصفش کرد و توی سیب فرو کرد. بعد یکی دیگر و باز یکی دیگر. تمام سیب را پر از چوب کبریتهای نصفه کرد. یک نخ از گوشه لباسش کند و چوبک سر سیب را با آن بست. با دست ضربهای به چوب کبریتهای روی سیب زد. سیب چرخید باز ضربه زد و سیب باز چرخید. به من گفت من که بچه بودم این سیب اسباب بازیام بود. بعد رفت ته حیاط. گفت میرود توالت...
همیشه لباسهایش را خودش میدوخت. از اضافه پارچه لباسهایش که چیت و گلدار بودند برای عروسکهای من هم عین پیراهنهای خودش درست میکرد. چقدر دوستشان داشتم. چقدر خودش را دوست داشتم.
چند وقتی بود که مریض شده بود. بیمارستان رفته بود و توی اون اتاق ته خانه خوابیده بود. حتی انگار زمین هم خورده بود. چندباری خواستم به دیدنش بروم اما دروغ چرا تنبلی کردم. یک روز عصر وقتی کلاس دانشگاهم تموم شد بابا اومده بود دنبالم. گفت میرویم آن خانه. ناخودآگاه پرسیدم ننه خوبه؟ گفت دیگه خوب تر از این نمیتونه باشه. فهمیدم که رفته برای همیشه رفته و من برای آخرین بار ندیدمش .. پیش از رفتن نبوسیدمش .. از ننه برای من یک عینک ته استکانی باقی ماند و یک عالم حسرت ...
آبان ۱۰، ۱۳۹۴
بچهدار شیم؟
دارم فکر میکنم وقتی میمیری چند صباحی دوست و همسایه یادت میکنند و بعد هم تمام ..
اما اگر بچه و نوه داشته باشی حداقل تا چند صباحی سالی یک بار ازت یاد میشه ..
مهمترین ترس آدمها از ترس همین ترس از فراموشیست .. شاید مهمترین دلیلشون برای بچهدار شدن هم همین عقب انداختن فراموشی باشه ..
اشتراک در:
پستها (Atom)
